حكيم ابوالقاسم فردوسى

443

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

مصلحت خويش را به بهانه‌اى روى به آستين پوشاند . خواهرانش گفتند : از ايران ، ز گشتاسب و اسفنديار * چه آگاهى است اى گو نامدار بدين سان دو دخت يكى پادشا * اسيريم در دست ناپارسا برهنه سر و پاى و دوش آبكش * پدر شادمان روز و شب خفته خوش سالار كاروان همچنان كه روى به آستين پوشيده بود بر ايشان بانگ زد كه نه اسفنديار زنده باشد ، نه آن كس كه نامش را بر زبان آورد نه شاه بيدادگر گشتاسب ، مگر نمىبينيد كه من بازرگانى ساده ، و در جستجوى روزى هستم ، و به شاه و گشتاسب كارى ندارم . هماى او را از صدايش شناخت ، و دلش آرام شد . اسفنديار نيز چون دريافت كه خواهرش وى را شناخته است آستين از چهره برداشت ، لب به دندان گزيد و گفت چند روز ديگر شكيبا باشيد و لب بسته داريد كه من براى رهايى شما و كشتن ارجاسب به اين جا آمده‌ام . كسى كه دو دخترش به اسيرى رفته باشند چگونه روزگار به خوشى و شادى مىگذراند و بميرم و نباشم كه شما را در چنين حال ببينم . روز ديگر اسفنديار پيش ارجاسب رفت ، و پس از اين كه وى را بسيار ستود گفت : چون از دريا مىگذشتم توفانى مهيب و دهشت‌انگيز برخاست . اميد از جان برگرفتم . در دل گفتم : اگر پروردگار يكتا مرا از اين بلاى بزرگ برهاند بزمى بزرگ بيارايم و همگان را به ميهمانى بخوانم . اكنون برآنم كه پيمان به جاى آورم . اميدوارم كه شاه خواهش مرا بپذيرد ، و سران سپاه را فرمايد كه بدين ميهمانى درآيند . تاختن پشوتن به رويين دژ ارجاسب به شنيدن اين سخن شاد گشت و بزرگان و دليران را گفت كه به ايوان خَرّاد درآيند . آن گاه سپهبد گفت : مرا خانه تنگ است اگر فرمان رود بزم را بر بام باره بياراييم و دل نامداران به مى خوش كنيم . و به شادى اين بزم آتشى بر افروزيم . ارجاسب اجازه داد . سپهبد خرمنى هيزم به باره برد . چون ميهمانان در بزم گرد آمدند اسفنديار چندان به